تبليغاتX
اوه! پسر!

اوه! پسر!

روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان / بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

 

 

آنان که گفتند که الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 0:40  توسط خئوپس  | 

خواب ماسه ای

                 Image and video hosting by TinyPic  

خوابی دیدم . می خواستم با الف و آ برم تئاتر . قرار شد جلوی خانه ما جمع شویم و بعد به سمت تئاتر شهر راه بیفتیم . در محل تئاتر شهر دوستان دیگری منتظرمان بودند .

خانه ویلایی و بسیار بزرگ بود و در جایی پرت ، نزدیک دریا و دور تا دور آن پوشیده از ماسه بود و خانه ای در نزدیکی آن نبود . 

خانه را تی کشیده بودم و منتظر بودم تا دوستان بیایند . با تاخیر آمدند . آ دوستی با خودش آورده بود . دختری بود با قد متوسط و کمی اضافه وزن که آرایش پر رنگی به صورت داشت و اسمش دارا موسوی بود .

بچه ها می خواستند برای راه و قبل از تئاتر خوراکی بخرند . به نزدیک ترین سوپر مارکت رفتیم . فکر می کردم که به مقداری بیسکویت و کیک راضی شوند . همه فقط صحبت می کردند و کسی چیزی بر نمی داشت . کیسه ای برداشتم و مقداری کیک و چیپس و ... توی آن ریختم . کیسه را به فروشنده دادم تا حساب کند اما الف گفت که با این چیز ها سیر نمی شود ، چونکه نهار و صبحانه نخورده است . پرسید  غذای آماده بگیرم ؟

حسابی دیر شده بود . بعد از اینکه غذای آماده هم گرفتیم دارا گفت درست نیست با این خوراکی ها پیش دوستانمان برویم و بهتر است چیزی هم برای آنها بگیریم . الف گفت بهشان زنگ بزنیم تا ببینیم آنها چه غذایی دوست دارند . چون ممکن است چیزی برای آنها بگیریم که دوست نداشته باشند . دارا  پرسید برای گرم کردن غذا ها چه کار می کنیم . آ از من پرسید می توانم اجاقم را بیاورم . من حسابی کلافه شده بودم .

بالاخره از سوپر مارکت بیرون آمدیم . در خانه را برای بقیه باز کردم ولی خودم تو نرفتم . آمدم سمت ماشین تا چیزی بردارم . برداشتم و برگشتم . دیدم راهرو پر است از جای پای ماسه ای . جای پاها تا سرسرا ادامه داشت . من که عصبانی شده بودم گفتم : کی به شما گفت با کفش بیاید تو ؟!

انگار که جا خورده بودند . الف ماسه های زیر پایش را پخش کرد و گفت چیزی نیس که ، ماسه س . آ هم با خنده ای تمسخر آمیز مرا نگاه می کرد . اما دارا دست پاچه شده بود . گفتم برید سوار شید تا بیام . چند لحظه به گندی که گسترده شده بود نگاه کردم و فکر کردم بهتر است با این اعصاب خورد جایی نروم . رفتم بیرون ، به آ که هنوز سوار نشده بود گفتم من نمیام ،شما برید . شروع کرد به خندیدن تمسخر آمیز و گفت چرا رو دنده چپی امروز و انقدر خودتو نگیر و ... که خشمم فوران کرد و گفتم اصا نمی خواد با ماشین من برید ، پیاده شید ببینم . به طرف ماشین رفتم و در ماشین رو باز کردم و فریاد کشان الف را از ماشین کشیدم بیرون . در این حین فریاد می زدم من ...م پاره شد این جاهارو تی کشیدم بعد تو اینجوری میرینی توش ! دارا هم که ترسیده بود از ماشین پیاده شد و گوشه ای ایستاد . هجوم بردم سمت آ تا کلید ماشین را به زور بگیرم ولی نمیداد و عکس العمل فیزیکیش تنها خنده ی عصبی بود . بعد از کمی غلت خوردن روی ماسه ها گفت کلید روی ماشینه . قبل از اینکه بر گردم سمت ماشین فریاد زدم می دونی چیه ؟ تو گاوی ، اونم گهه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 14:8  توسط خئوپس  | 

هاله

 

خواب دیدم . یک  گروه چهار نفره خلاف کار و بی رحم و بی کله بودیم . دزد و آدمکش . سر و کارمان با اسلحه و گلوله و چاقو و مواد بود .لباس های تیره پوشیده بودیم .  البته تا اینجای خوابم گنگ بود .

 از سه نفر دیگر یکی لاغر و  قد بلند بود و موهای سیخ سیخی کوتاه داشت . دیگری قد کوتاهی داشت  و تند مزاج بود . سومی کاملا شبیه یکی از همکلاسی های دبیرستانم بود ، اسمش یادم نیست . قد متوسط ، پوست روشن و موهای فر درشت و کوتاه داشت و کم حرف بود .

کنار ساحل بودیم . یکی از ما نبود . کنار ساحل زمین را میکندیم . با لباس های ساحلی ( شلوار کوتاه و پیراهن رنگی ) با یک چاله سر و کله میزدیم . ناگهان کف چاله ریزش کرد و زیر آن یک گودال یکی دو متری پیدا شد که پر از تخته های چوبی و فلزی بود . بالای این خرت و پرت ها دو دستگاه پرینتر و کپی وجود داشت . یکی بزرگ و سنگین بود و دیگری کوچک و سبک . می خواستیم دستگاه کوچکتر را بیرون بکشیم ولی گیر کرده بود . می خواستیم یک دختر بخصوص را تکثیر کنیم .

یک نفر بود که می خواست عضو گروه ما شود .برای ما کار می کرد و شیفته ی ما شده بود ولی ما از او خوشمان نمی آمد . آقای قدکوتاه از راه رسید و گفت قصد دارد او را بکشد . همه موافق بودیم . پرسیدیم کمک نمی خواهد ، گفت نه .

خانه ی گروه بودیم . چند وقتی بود که آقای قد کوتاه و آقای قد بلند مشکل پیدا کرده بودند . قضیه از یک کل کل احمقانه شروع شده بود و رفته رفته جدی شده بود . من و آقای متوسط دخالت نمی کردیم ولی عصبی بودیم . کار به جاهای باریک کشیده بود . هر لحظه ممکن بود روی هم اسلحه بکشند . کار بالا گرفت . می خواستند ثابت کنند که خودشان بی کله تر و بی خیال ترند و برای کشتن ، غریبه و آشنا فرقی برایشان ندارد . برای مبارزه قرار گذاشتند ، مبارزه با چاقو .

یکی رفت دنبال چاقو . دیگری هم رفت بیرون تا چاقویش را تیز کند . من خیلی عصبانی بودم . دست هام میلرزید . یک ساطور برداشتم و زدم بیرون . رفتم به نزدیک ترین فروشگاه . سقف بلندی داشت .  آقای قد بلند آنجا بود تا چاقویش را تیز کند . سرش پایین بود . هنوز از خشم قرمز بود . ساطور را کوبیدم روی میز . ترسید و عقب جست . فکر کرد آقای قد کوتاه بوده . تا دید منم نگاهش را پایین انداخت . من از شدت عصبانیت نمی توانستم حرف بزنم .هیچ وقت مرا به آن حال ندیده بود . شرمنده شد . می دانست که همیشه مراقب شان بوده ام و هوای شان را داشته ام . متاسف بود . نیازی نبود حرفی بزنم . همه ی چیز هایی که باید می گفتم را می دانست . آقایان قد کوتاه و متوسط ، پشت شیشه ی فروشگاه ایستاده بودند و با تعجب مرا نگاه می کردند . آقای قد کوتاه جریان را فهمیده بود و حالی مثل آقای قد بلند داشت .

کمی بعد با هم دست دادند . رادیوی فروشگاه آهنگ halo را پخش می کرد . صدای بیانسه کل محیط را برداشته بود . چانه ام لرزید . نشد خودم را نگه دارم .از همه جا صدای فریاد بیانسه می آمد . گریه کردم . تمام وجودم می لرزید .

آروم شدم . صدا همچنان می آمد . از فروشگاه آمدیم بیرون . عروس و دامادی که آشنای ما بودند می خواستند از روی پل عابر رد شوند . ما هم جست و خیز کنان دنبال آنها راه افتادیم تا به سمت دیگر خیابان برویم . 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 21:13  توسط خئوپس  | 

بازگشت

 

دیشب خواب دیدم مشکلی در پرونده ی تحصیلیم پیش آمده ، مشکل این بود که درس زبان انگلیسی سوم راهنمایی را نگذرانده بودم . معلوم نبود که قبول نشده بودم ، امتحان نداده بودم یا مدارک امتحان گم شده بود . در هر صورت باید برمی گشتم و دوباره این کلاس را در همان مدرسه می گذراندم .

سر کلاس سعی کردم خودم را تا حد ممکن مچاله کنم تا کمتر جلب توجه کنم .معلم کلاس رفتاری عادی داشت و یا سعی می کرد داشته باشد . البته بچه ها نمی توانستند جلوی کنجکاوی و ترس خود را بگیرند .کتاب کنار دستیم را گرفتم و ورقی زدم . رنگ نقاشی ها هنوز سفید-آبی بود ولی نقاشی ها و گرافیک کتاب خیلی عوض شده بود .پر بود از داستان های پرییانی و شاهنامه . یکی از طرح ها دو فرشته را نشان می داد که با سینه های باز در افق پرواز می کردند . خیلی تعجب کردم . انگار قرار بود بچه های این نسل با رویه بهتری تربیت شوند . 

   از طرفی سعی داشتم با جستجو در پرونده تحصیلیم مشکل پیش آمده را حل کنم ولی مسئول پرونده ها متوجه شده بود که امتحان اول راهنمایی من هم مشکلی مشابه دارد . به شدت مضطرب شدم چون اگر نشستن سر کلاس سوم راهنمایی خیلی بد بود ، اول راهنمایی دیگر فاجعه بود . کمی بعد متوجه شدم که درس  اول راهنمایی را می توان با  تبصره ای مثل تک ماده یا همچین چیزی رفع و رجوع کرد . و با دوندگی اداری مسئولان مربوطه را متقاعد کردم که فقط در امتحان پایان سال سوم شرکت کنم و سر کلاس نرم . فقط باید با معلمم هماهنگ می کردم . رفتم مدرسه تا با او صحبت کنم ولی فکر کردم حالا که از این جریانات خلاص شدم یه جلسه (زنگ) دیگر هم سر کلاس بنشینم . کمی نشستم . معلم خبر داشت که مشکل من حل شده ولی بچه ها چیزی نمی دانستند . نیازی نبود با معلم صحبت کنم . کمی نشستم و وقتی حوصله ام سر رفت ، کوله ام را برداشتم و زدم بیرون .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 13:41  توسط خئوپس  | 

کیت بلانشت و من

 

خواب دیدم همراه دایی و سارا و غزل و کیت بلانشت رفته بودیم ایران گردی . البته شاید یکی دو نفر دیگر هم همراه ما بودند ولی دقیقا نمی دانم چه کسی . گروه های دیگری هم بودند که ساز می زدند ،انگار که به تازگی با آنها صمیمی شده بودیم و مسیر ما با هم کم و بیش یکی بود . بعضی وقت ها بودند و بعضی وقت ها نبودند . اول بنایی که رفتیم مانند یک برج بلند کاه گلی بود که مسیر داخل آن (مثل عالی قاپو ) عمودی بود . اینجا و آنجا فضایی بود که ۵-۶ نفر روی زمین بنشینند دور هم . ما هم چند نفری یکی از این فضاها را اشغال کرده بودیم . سه تار و از این چیز ها می زدند . آهنگ ها واقعا با جو بنا حس غریبی ایجاد کرده بود .

ساز و آواز تمام شد و آمدیم بیرون . فکر کردم برای سفر های این شکلی به دوستان پیشنهاد بدم ساز بیارند .

و اما کیت بلانشت ، کمی کوچک تر از شمایل فیلم هایش بود .موهای قرمز کم رنگ یا نارنجی رنگ پریده وصورت کک و مکی داشت و مدام لبخند می زد . آشنای ما بود و رفتارش صمیمی بود . از معماری و فضا به هیجان آمده بود و بیشتر کنار من بود . من هم کاملا محو او شده بودم . حالیم نبود چه کار می کنم . حتی شاید عاشقش شده بودم .

بنای بعدی یک شگفتی کامل بود . از دور که نزدیک می شدیم ، یک آبشار عظیم بود که به نظر می رسید چیز هایی کنارش ساخته بودند . از نزدیک مشخص شد کوهی که آبشار از آن سرازیر بود ، به یک ساختمان سنگی و محکم و مرتفع و با شکوه تبدیل شده است . یعنی کوه را هر جا که خواسته بودند کنده بودند و جا به جا کوه خالی شده بود . داخل این ساختمان هم راهرو و راه پله هایی پر شیب وجود داشت و همینطور فضاهای برای خستگی در کردن . نسبت به بنای قبلی بیشتر سنگی بود و محکم تر  ، ولی از بعضی دیوار های داخلی آب سرازیر بود .یعنی طوری طراحی شده بود که قسمتی از آب آبشار داخل ساختمان بیاید و روی بعضی دیوارها را بگیرد . همین باعث شده بود در آن گرمای تابستان داخل ساختمان خنکای مطبوعی داشته باشد . روی سقف این اتاق ها و راهرو ها چندین دریچه یک تا دو متری وجود داشت که ارتفاع آن غیر قابل تشخیص بود . روی دیواره ی عمودی این دریچه ها آب جریان داشت  . اما شگفت اینجا بود که از این دریچه های سقفی حتی یک قطره آب هم به داخل نمی ریخت ، چیزی که به نظر کاملا مغایر با قوانین فیزیک بود . یعنی وقتی دیواره ی دریچه ها به عقب پله می خورد به جای اینکه آب از دیواره جدا شده و به داخل بیاید ، همراه دیواره حرکت می کرد و به عقب می رفت . این صحنه واقعا سحر آمیز و هیجان انگیز بود .

فضای عجیب و  خنکای آبشار و جو باستانی و  خوشحالی همه ،خوراک عاشق شدن بود و من هم بودم . کیت می خندید و خوشحال بود ، شاید او هم حال مرا داشته ، که می داند  !؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 16:54  توسط خئوپس  | 

1418

 

آیندگان نخواهند پرسید در ایران چند نفر واجد شرایط رای دادن بوده اند . آنها نخواهند پرسید  چه تعدادی از واجدین شرایط ، انتخابات را تحریم کردند و در خانه ماندند . آنها نخواهند پرسید که نظام سیاسی مطلوب ایرانیان چه بوده است .

اما خواهند پرسید " زمانی که قدرتی هر چند اندک ، برای تاثیر گذاری داشتند ، چه کردند ؟ "

و  " ایرانیان میان خاتمی و احمدی نژاد کدامیک را برگزیدند ؟ "

آنها ، خواهند دانست .

------------------------

(بسط بدهید به جهان امروز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 3:15  توسط خئوپس  | 

"آن روز فروغ را در باغچه كاشتند"

 

نمايشگاه عكس هاى مراسم خاکسپارى فروغ فرخزاد بعد از ۴۲ سال براى اولين بار در گالرى راه ابريشم به نمايش درآمد. يحيى دهقانپور كه اكنون از استادان عكاسى ايران محسوب مى شود، اين عكس ها را در ۲۵ ساله گى گرفته است. اين نمايشگاه از دو جنبه داراى اهميت است. هم عكاس و هم موضوع نمايشگاه.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 2:27  توسط خئوپس  |